مه 26، 2010 توسط admin
پیدا کردن پناهگاه در پرستاران
سیاتل، WA، 2010
از سال 1975 تا سال 1981، Saroeun EAV مبارزه برای زندگی خود و زندگی فرزندان خود را به عنوان او تحت حکومت خمر روژ در کشور مادری خود را از کامبوج رنج می برد. در این گزیده ای از تاریخ زندگی او، Saroeun می گوید از فرار هجوم مرگ، تحمل کودکان در اردوگاه های کار اجباری، و، در نهایت، فرار خود را به ایالات متحده که در آن به او ملحق کلیسا و فرزندان او در انجیل مطرح شده است.
من در Battambang، کامبوج، در سال 1952 متولد شد. به عنوان یک کودک، اسباب بازی که نگه داشته مرا سرگرم پوسته نارگیل، خاک بر روی زمین، برگ موز و حیوانات مانند سگ و گربه بودند.
من در سال 1959 از مدرسه آغاز شده است. من هفت ساله بود. پدر و مادر من در یک مزرعه زندگی می کردند، که 3 مایل و نیم از مدرسه من بود. برادر بزرگتر به من را بر روی دوچرخه خود را به مدرسه با او صورت گرفت. روز اول مدرسه مادرم به من یک دامن قرمز برای پوشیدن دارم. من خیلی هیجان زده شده بود به آن را می پوشند.
خانواده من بسیار ضعیف بود. ما نمی تواند به استطاعت برای خرید گچ در فروشگاه ها به نوشتن در مدرسه، به جای ما به استخر رفت و خاک را جمع آوری و ساخته شده است که به گچ. خاک نرم و صاف بود. ما آن را در شکل گچ نورد. این به عنوان گچ من در مدرسه مورد استفاده قرار گرفت، اما رنگ خاکستری به جای سفید بود. پدر و مادر من بیشتر از مدرسه من را تامین می مانند هیئت مدیره، که من استفاده می شود به نوشتن با. پدر و مادر من هرگز پول اضافی را به فرزندان خود، و نه به صرف برای تامین مدرسه بود. ما هرگز صبحانه خوردند. ما از تنقلات به ارمغان آورد به مدرسه به ما حمل از طریق ناهار. برای تنقلات، مادرم تکه های کوچک از توپ برنج را که با نمک پاشیده شد و در برگ موز پیچیده. برادر من و من می خواهم آنها را به مدرسه برای زمان میان وعده.
من یاد گرفتم به کار بسیار سخت است در سنین جوانی است. پدر و مادرم کشاورز بودند و برنج خود، میوه ها، و سبزیجات رشد. من سطل آب را با یوغ بر روی شانه ام از یک رودخانه در این نزدیکی هست، که ¼ از یک مایل از خانه مان بود انجام شده است. من این آب برای تمام گیاهان استفاده می شود. هنگامی که میوه ها و سبزیجات ما رسیده بودند، من می خواهم کمک به پدر و مادرم انتخاب میوه ها و سبزیجات به فروش در یک بازار عمومی در این نزدیکی هست.
زندگی من شلوغ و دشوار بود زمانی که من جوان بودم. من بسیار سرگرم کننده ندارد. وقتی که من وقت آزاد از کار، من خواندن کتاب، بنابراین من می تواند توسط خودم یاد بگیرند. پس از آن سخت بود برای من به پدر و مادرم بپرسید که آیا من می توانم با دوستانم بیرون. آنها معمولا نمی خواهد به من اجازه رفتن. تنها سرگرم کننده فعالیت پدر و مادرم به من اجازه با دوستان بخوان از پل به آب را به خودمان تمیز کردن. بود که چرا آنها را به ما اجازه انجام این کار.
در سال 1966 من به رها کردن از مدرسه مجبور شد. پدر و مادر من نمی تواند به استطاعت به چهار بچه ها در مدرسه به طوری که آنها تا به حال به من مدرسه و کار با خواهر بزرگتر من را ترک. پول ما به دست آورده کمک خواهر و برادر دیگر من در مدرسه ادامه یافت. خروج از مدرسه برای من سخت بود. من هر روز در محل کار برای هفته اول گریه کرد. من مدرسه را دوست داشت و می خواست برگردد، بنابراین من می توانم بیشتر یاد بگیرم، اما من می دانستم که من می توانم نیست. پدر و مادر من از من حمایت به طوری که من می تواند به مدرسه از طریق نمرات هفت من. من سپاسگزار برای آنها که هستم. حتی اگر من چیز زیادی از شانس برای دریافت همه دانش که من برای آرزو را نداشته باشند، من هرگز مهربانی که پدر و مادرم به من داد را فراموش کرده ام.
در اواسط سال 1969، EAV، Leang که تدریس شده بود مدرسه و زندگی در شهر Pursat، آمد برای تدریس مدرسه در شهر من. پس از او در شهر ما به مدت یک سال زندگی کرده بود، او آمد به اجاره خانه پدر و مادر من است. Leang و من دوستان خوب شد. پس از او به من می دانستم که بهتر است، او به پدرش گفت که او در عشق با من بود و او می خواست برای تبدیل شدن به درگیر به من. وقتی به من گفته شد که من احساس کمی گیج و خجالت. Leang و من دوستان خوبی بودند. ما مثل خواهر و برادر بودند به خصوص از آنجا که ما به صرف شام در خانه پدر و مادرم به طوری که اغلب.
پس از آن سخت بود برای من برای تصمیم گیری در مورد Leang. از آن پس من نوع از ترس به صحبت کردن به او را مانند من برای این کار استفاده بود. من مادرم و خواهر بزرگتر من است که من فکر می کنم در مورد ازدواج با او را گفت. این بسیار سخت بود برای من برای تغییر ذهن من به سرعت از فکر او را به عنوان دوست به فکر او را به عنوان شوهر. در حالی که ما درگیر شدند ما نمی تواند به تنهایی در هر نقطه. ما نیاز به یک شخصی که همراه خانم های جوان میرود با ما. برای سیزده ماه قبل از ما ازدواج کرده بودند، ما تا به حال اسکورت هر زمان که ما با هم بودیم.
در فوریه 1973 به هنگام تولد به یک پسر بچه ناز که ما به نام آلن. ما او را بسیار دوست داشت. پس از آلن متولد شد، زندگی ما با برکت و رحمت و سپاسگزاری پر شده بود. اما این شادی چندان دوام نیافت. خمرهای سرخ شادی ما را نابود کرد.
در ماه مارس سال 1975، خمرهای سرخ، LON Noll که رئیس جمهور کامبوج بود شکست داد. خمرهای سرخ در طول این زمان، تمام کارمندان دولت، کسب و کار مردم و معلمان مدرسه فرستاد، از جمله خانواده من به کار در مزارع. حمل و نقل در دسترس نیست. برای رسیدن به مزرعه ما تا به حال به راه رفتن است و اگر ما به هیچ وجه در برابر ما کشته شدند.
پس از آنها بیش از کامبوج در زمان، خمرهای سرخ، سرود ملی جدید خود را بیش از بلندگو با صدای بلند در سراسر شهر ایفا کرده است. آوریل 17، 1975 در اطراف ساعت 9:00 صبح بود. در 2:30 بعد از ظهر همان روز، ماشین خود را با بلندگو با صدای بلند سوار و همه مردم گفت: برای شرکت در جلسه صبح روز بعد، در ساعت 9:00 صبح. همه معلمان دولت سابق، سربازان و پزشکان قرار بود برای رفتن به مدرسه ابتدایی در نزدیکی دریاچه.
بسیاری از آنها را به حق دور کشته شدند. خمرهای سرخ آنها را فریب داده بود. خانواده من یک ملاقات با گروه دیگری از معلمان و مردم کسب و کار داشتند، و بنابراین ما کشته نشده بودند. یکی از رهبران خمر روژ در اطلاعیهای اعلام داشت: او به ما دستور داد به بسته و به ما گفت که ما ترک شهر به مدت سه روز. ما به بسته تنها چیزهایی که مهم است که ما در طول سه روز مورد نیاز بودند. آنها گفتند که هیچ کس در خانه های خود را در ساعت 4:30 pm. در این جلسه بود طولانی نیست، شاید در حدود 30 دقیقه می باشد. مردم و نشست بسیار آرام به جا مانده در غم و اندوه بزرگ، از جمله خانواده ام.


ما به تماشای جاده را پر کنید تا با مردم در تلاش برای پیدا کردن خروج به خارج. اما در امتداد دو طرف جاده، از شمال به جنوب و شرق به غرب خمر روژ سربازان بودند. هیچ راهی برای فرار وجود دارد. مردم گیج و نگران شدند. بچه ها گریه و فریاد می زند که به دنبال پدر و مادر خود را وجود دارد. بسیاری از خانواده ها از شوهران، همسران، برادران، خواهران، پدر و مادر، و پدربزرگ و مادربزرگ از هم جدا شدند.
خمرهای سرخ ظالمانه بر مردم کامبوج مجبور اقتدار خود را. این خیلی غم انگیز بود برای من برای دیدن همه درد و رنج. من نمی توانستم باور چگونه آنها درمان شد و همه ما. پس از آن در آن روز بود. ما عرق بسیار ما دچار کم آبی شد. ما خیلی خوش شانس است که ما قادر به دزدکی حرکت کردن گذشته نگهبانان خمر روژ به راه رفتن به سمت شمال که در آن ترافیک شلوغ با بسیاری از اتومبیل، موتور سیکلت، دوچرخه و پیاده وجود دارد. من شنیده ام گریه می کرد، دعا، مردم خواستار نام و نام خانوادگی یکدیگر را، و صدای پریشان همه در اطراف من. در آن روز گرم، گرد و غبار در سراسر منفجر. این در هوا و بیش از همه جاده بود. این بسیار سخت بود به نفس، به خصوص برای کودکان. آلن داد و بیداد کن بود چون پس از آن گرم بود و روز ما تا زمانی بوده است. آلن بود قادر به گرفتن یک چرت زدن نیست و آنقدر خسته بود.
این سفر برای خانواده ام بسیار دشوار و پر از بدبختی بود. شوهر من و برادر خود را چرخ دستی از طریق آب، گل و لای و در جاده ناهموار تحت فشار قرار دادند. من انجام آلن و تلاش به دنبال آنها. من سعی کردم بسیاری جهات از حمل او به آلن و خودم راحت است، اما کار نمی کند. آلن خیلی ناراحت کننده بود. او گریه میکرد و fussing در تمام طول روز. در آن سال، ما اغلب بسیاری از سفرهای دشوار و غم انگیز با توسل به زور صورت گرفت. من خیلی متاسفم برای کودک من احساس می شود. او داشتن چنین زمان دشوار است و من نمی دانستم چه باید بکنید. من درون قلب من گریه میکرد چون من نمی خواهم آلن به می دانم که من گریه. من در آن زمان خیلی ناراحت بود و سپس من شنیده ام صدای شوهر من می گویند، "فشار، و فشار سخت تر". من می دانستم که آنها در گل و لای گیر کرده بودند. من بر روی زمین قرار داده آلن، آلن گفت، "شما در اینجا بمانم و مادر من به رفتن به کمک پدر خود و عموی خود را". آلن بر روی زمین ایستاد و گفت: "برو مادر، برو". من انرژی بیشتری به دست آورد بعد از من صدای کودک من شنیده. او درک کرده بودم. شوهر من و برادرم در قانون در آلن خندان شد و گفت: "آیا آلن حرکت نمی کند، ما آن را به دلیل از کمک شما." در نهایت ما از گل و لای عمیق کردم.
ما را به یک اردوگاه کار اجباری شد. ما کار بسیار سخت برای زنده ماندن. ما در ساعت 4:00 صبح بیدار هر روز صبح به ساعت 5:30 صبح آماده به کار باشد. ما همه روز تا 7:00 بعد از ظهر و بدون شکایت کار کرده است. ما ریشه های درختان حفر شده در آب را به یک فضا برای کشت برنج است. حتی اگر آب چلپ چلوپ و ما مرطوب، ما تا به حال در لباس مرطوب به کار در تمام طول روز. این خیلی سخت است برای توصیف چقدر دشوار و پر از بدبختی بود.
ما حدود شش ماه در آن محل زندگی می کردند. من به یاد داشته باشید که بسیار خسته و سرگیجه و گاهی اوقات بدون هیچ گونه اشتها. نگران بودم که اگر من قادر به کار کردن نیست، خمرهای سرخ ممکن است من را بکشند. بنابراین من همیشه مجبور خودم را به آن را انجام دهد. ما همه از کار توسط پایان فصل رشد برنج و سبزیجات به پایان رسید.
خمرهای سرخ گروه ما را به گروه های 6-8 خانواده نقل مکان کرد و تقسیم می شود. هر یک از گروه در یک روستای های مختلف زندگی می کردند. من هنوز هم نمی دانم چه اتفاقی افتاده است به مردم در گروه اول من. من برای همسرم بسیار نگران بود. خمرهای سرخ می خواستم برای از بین بردن همه کسانی که تحصیل کرده بودند، تجار، معلمان، و کسانی که تا کنون در دولت سابق خدمت کرده بود. من خیلی وحشت زده که من تا به حال هیچ انرژی برای بسته بود، اما من خودم مجبور به انجام این کار.
ما که روستا در پایان از اکتبر سال 1975 ترک کرد. ما راه می رفت هل دادن چرخ دستی از طریق گل، باران، و باد. ما تا به حال یک زمان بسیار سخت در این سفر به دلیل باران بسیار. ما به روستای بعدی در همان روز حدود ساعت 3:30 بعد از بعد از ظهر دارم. آنها به ما یک خانه خالی به ماندن در داخل و در اواخر شب، خمرهای سرخ خواهد آمد به ما بگویید چه و که در آن به کار در روز بعد.
من در مورد خودم نگران بود چرا که من احساس خوب نیست و من خیلی خسته بود تمام وقت. من سعی کردم به زور خودم را به کار سخت هر چند من به دلیل ترس خمرهای سرخ به من کشتن بود. خمرهای سرخ اهمیتی نیست که آیا افراد بیمار یا سالم بودند. مردم صادق حتی به آنها مهم است. آنها فقط در مورد کسانی که توانایی کار داشته اند می دهند.
در این دهکده جدید ایجاد کرد، آنها به من کار از بافتن thatches با گروهی از خانمها. استفاده از آنها برای پوشش سقف یا دیوار خانه های مردم. من مشاغل نشسته پایین را دوست ندارم چون من با فرزند دوم من باردار بود. من تا به حال هم به سختی به نشستن بر روی زمین در حالی که من باردار بود. اما برای زنده ماندن، من تا به حال برای آن بجنگیم.
در ماه مارس 1976 من به هنگام تولد به دختر بچه زیبا. ما به نام Rachna او. دو هفته پس از Rachna متولد شد آنها شوهر من فرستاده بازگشت به کار. این بار زمان بسیار سخت برای من با دو بچه تنها دو هفته پس از کار زندگی بود. این یک وضعیت بد بود اما من تا به حال هیچ چاره ای. من به خدا دعا برای کمک به سرب و راهنمای ما، برای مراقبت خوب از ما، و برای حفظ خانواده از آسیب.
آنها به من فرستاده بازگشت به کار 1 ماه و نیم پس از Rachna برای ادامه کار در کار همان است که من ترک کرده بودند متولد شد. یک ماه بعد، آنها مرا به شغل دیگری از برنج آسیاب تغییر داد. این کار سخت با نوزاد تازه متولد شده بود. من کار برنج سنگ زنی بر اساس منیزی برای یک ماه کار کرده است. هر دو از آغوش من لرزید و ضعیف بودند. من هیچ احساس در آغوش من ندارد. من تا به حال زمان پرستاری بسیار سخت، دادن نوزاد من یک حمام و حمل او را زمانی که او به من نیاز.
در ژانویه سال 1978 به اردوگاه کار اجباری دیگر منتقل شدند. من نگران و غمگین بود چون فکر میکردم که تمام خانواده من آن روز جان خود را از دست می دهند. من به هر کس که بیشترین قدرت را در جهان لطفا برای کمک به خانواده ام و لطفا ما را از آسیب را نجات دهد دعا. پس از من دعا کردم من احساس غم، اما در همان زمان احساس کردم خوشحالم چون ما خواهید مرد با هم به جای از هم جدا.
ما به سال سوم زندگی تحت خمرهای سرخ، که پر از بدبختی و تلخ بود. ما کار بسیار سخت اما هنوز غذای کافی برای خوردن وجود ندارد. شوهر من کار می کرد همان کار او برای ماه گذشته داشته است، ساخت کاشی (کاشی و سرامیک) سقف. کار من بود به برداشت برنج. گاهی اوقات من آلن و Rachna با من در زمان به کار و بار دیگر آنها را در سمت چپ خانه. هنگامی که Rachna با آلن به خانه ماندند، در ناهار من من می خواهم که برای اجرای خانه به Rachna پرستار و اجرا به کار می کنند. شوهر من خواهد آمد به بررسی بر روی آنها بیش از حد در حالی که او در ناهار خود بود. ما می خواهیم به نوبت بر روی کودکان ما چک کنید زمانی که آنها با خود به خانه بود.
من خیلی در مورد بچه ها من خوشحالم که من در مورد کار سخت، درد و رنج و گرسنگی من را فراموش کرده بود. هر روز من و همسرم از محل کار به خانه اجرا برای بررسی در کودکان و نوجوانان ما در طول ناهار ما. من شوهر من در مورد آنها گفت. ما خیلی خوش شانس به آنها بودند. ما هر دو توافق کردند که زندگی ما را به خاطر آنها پر برکت بود، و ما هر دو خدا برای برکت که ما از ایشان تشکر شده است.
ما نمی خواستیم بچه های ما را به ماندن با پرستاران کودک به دلیل اینکه اکثر از پرستار بچه خرج غذا از بچه ها سرقت می کنند از جان خود تغذیه کنند. هر کس در تمام مزرعه گرسنه به مرگ شد. یک فنجان سوپ برنج حدود 15 تا 20 دانه برنج بود. یک شب Rachna خوردن مواد غذایی خود را و یک دانه برنج را با مقداری مایع کاهش یافته است از قاشق خود را و سقوط بر روی کف چوب. او سعی کرد آن را انتخاب کنید تا چند بار، اما او می تواند او نیست و پس از آن خود را پیریزی کرده پایین نزدیک به کف چوب و آن را با زبان او licked شده. همانطور که من در اطراف تبدیل به یکی دیگر از قاشق برای آلن، من او را دیدم، اما من نمی دانم آنچه که او انجام شده بود تا زمانی که من شنیده ام که می گویند، "من آن را کردم. من آن را مادر شدم. "من احساس غم انگیز است چرا که من می دانستم که او بسیار گرسنه است که حتی اگر یک دانه برنج کاهش یافته است بر روی زمین او را سعی کنید به آن را دریافت.
ما بچه های ما در خانه روزمره را ترک نمی کند. چند روز بدون باران بود، بنابراین من آنها را با من صورت گرفت. »آلن و Rachna دوست به بازی در این زمینه است. آلن دوست داشت برای گرفتن حشرات مثل ملخ ها، جیرجیرک ها و قورباغه نوزاد. او آنها را در آتش طبخ هنگامی که زمان پخت آن بود. او آنها را با خواهرش در میان گذاشت. او اغلب سعی برای به اشتراک گذاشتن برخی با من. من او را برای خوب بودن و تفکر در مورد من از ایشان تشکر شده است، و سپس من به او گفتم در مورد مادر نگران نمی کند و آن را به خواهر او را اگر او و یا به خوردن آن برای خود می خواست. او به من می گویند، "مادر من می خواهم شما را به طعم و مزه آن، آن را دارای طعم خوب است و آن را به شما بدهد، انرژی مادر." من می خواهم آن را بخورم آلن را خوشحال. من فقط نمی توانستم باور که پسر گرسنه من بود که بیشتر از پنج سال نیست، سعی کنید به تغذیه مادر خود را به پای قورباغه نوزاد.
یک شب من نمی تواند در همه خواب نیست چون من خیلی گیج شده بود و نگران آینده. من تا به حال فکر در ذهن من و به نظر می رسید آن را مانند کسی آهسته به من گفت: "هیچ گونه نگرانی در مورد همه چیز. شما بدتر خواهد شد اگر شما در حفظ و نگران کننده است. افسردگی و استرس زندگی شما را نابود قبل از خمرهای سرخ می تواند شما را بکشند. بچه های خود را با یک زندگی مملو از بدبختی بدون تو زندگی می کنند. "پس از آن، من سعی کردم برای فراموش کردن همه مشکلات است که من تا به حال. من تا به حال سعی کنید به قوی برای فرزندان من و شوهر من.
در ژانویه 1979، نیروهای کمونیست ویتنامی بیش از کامبوج در زمان است که قبلا توسط خمرهای سرخ کنترل می شد. ما فکر کردیم که این امر می تواند زمان خوبی برای فرار از اردوگاه کار ما با همه هرج و مرج، به طوری که ما در مورد فرار از حومه شهر و رفتن به شهر خانه ما فکر. من می ترسم بود: اگر خمرهای سرخ به ما در راه بازگشت به شهر ما ما را خواهند کشت دیدم. من نمی دانم اگر ما می تواند از طریق با آن کار کنند. یک ابر تاریک در سر من وجود دارد.
قبل از اینکه به رختخواب، من زانو زد و شروع به دعا تا کمک بخواهد. من گفتم: "هر کس قدرت بر روی زمین و در آسمان، لطفا کمک و خانواده ما را برکت دهد تا از طریق این مشکلات همانطور که می دانید زندگی خانواده ام را پر از بدبختی است در حال حاضر. لطفا خانواده ام را برکت دهد و نشانه دانید که در آن به زندگی می کنند را به ما بدهید. لطفا اجازه دهید ما می دانیم اگر زندگی خانواده ام خواهد بود در اینجا بهتر است از زادگاه من است و اگر چنین است لطفا ما را در اینجا نگه دارید. اگر زندگی بهتر خواهد بود، لطفا به ما حق دور. "من آنقدر خسته بود که من غیر روحانی کردن و قرار دادن اسلحه من در سینه ام و به سرعت سقوط کرد خواب. شب بعد و پس از دو شب، من نمازم را با استفاده از همان کلمات را تکرار کردند.
دو روز بعد، همه ما از جایی که ما زندگی می کردند، روستای Baray جان سالم به در برد. ما Baray در 6:00 بعد از صبح سمت چپ در اطراف آن زمان مردم ترک خانه به محل کار. ما سعی به تظاهر که ما قرار بود به مانند معمول کار می کنند. ما راه می رفت و فرار بر روی پاهای برهنه ما. ما دختر من و خواهر زاده من بر روی شانه های خود را با قرار دادن آنها را در داخل یک پارچه بزرگ مربع، که ما گره خورده است تا و حلق آویز آنها را بر روی یک چوب بلند از بامبو، که 2 متری طولانی بود انجام شده است. ما سپس بر روی شانه های خود قرار داده است که و سعی کردم به تعادل خودمان را به عنوان ما راه می رفت. من و شوهرم در زمان نوبت حمل آنها و آلن حمل.
گاهی اوقات آلن می خواست به راه رفتن خود. گاهی اوقات او راه می رفت و گاهی اوقات او زد. او این سفر لذت می برد، زیرا او نمی دانست که آیا ما در مشکل و یا نه. خواهر بزرگتر من انجام شده برای تامین مواد غذایی ما و لباس های قدیمی، که برای او سنگین بود. پدرم با عصا راه می رفت. ما برای بیش از 4 ساعت توقف نمی کند راه می رفت چون ما ترس خمرهای سرخ به ما و ما را بکشند.
در نوامبر سال 1979، خانواده ام از کامبوج به تایلند فرار کرد. ما فرار چون کمونیست ویتنامی و خمرهای سرخ ایدئولوژی مشابه داشتند و ما می ترسید آنچه زندگی ما را تبدیل به. این فرار دوم ما بود. برای اولین بار بود از اردوگاه کار به شهر خانه ما، و این سفر از شهر ما را به یک اردوگاه پناهندگان در تایلند بود. ما خیلی نگران بودند، زیرا بسیاری از خانواده هایی که در تلاش برای فرار از ربوده شد و توسط سربازان ویتنامی و خمر روژ و دزدان تایلندی کشته.
ما در یک اردوگاه پناهندگان سازمان ملل متحد در تایلند به مدت 18 ماه زندگی می کردند. کودک سوم من، Mithona،، در آن اردوگاه متولد شد. Yeakleys، که یک خانواده سنت روز دوم در ایالت واشنگتن، حمایت ما را به آمدن به ایالات متحده است.
هنگامی که ما در اردوگاه سازمان ملل متحد بودند شوهر من یکی که انگلیسی را یاد گرفت، بنابراین او می دانست که چگونه به درخواست مهماندار آنچه را که کودکان مورد نیاز در زمانی که ما بر روی هواپیما به ایالات متحده داشتند بود. من نمی هر انگلیسی در تمام در آن زمان می دانم.
من خیلی خوشحال بودم وقتی که من تو را دیدم در سیاتل / فرودگاه تاکوما و مردم، اما من می ترسم شد وقتی شنیدم آنها را به صحبت. من آنها را درک نمی کنند و بنابراین نگران شدم. اولین چیزی که ساخته شده است که من خیلی هیجان زده شده بود هواپیما و بدانید که ما در ایالات متحده آمریکا بودند. درب خروج از فرودگاه در اطراف و به اطراف رفت و من سرگیجه. در راه بازگشت به خانه از فرودگاه، من بیمار بود چرا که من دیگر غذا روی هواپیما را دوست ندارد. من هر چیزی به جز آب خوردن نیست و من خیلی خسته شده بود و همچنین بیرون آمدن از پارکینگ فرودگاه ساخته شده من سرگیجه است.
در ژوئیه 1 ما را به یک آپارتمان در ردموند، WA نقل مکان کرد. در ساعت 10:00 PM در چهارم ژوئیه ما از صدای آتش بازی وحشت زده شدند. من به بسته بندی برخی از لباس ها را برای تمام بچه های من با تکان دادن دست ها آغاز شده است. من تا به حال هیچ جایی برای رفتن، اما آن چیزی بود که من به زمانی که ما در کامبوج بودند مورد استفاده قرار گرفت. من بسیار ناامید کننده بود. زندگی در ایالات متحده قرار بود به یک مکان امن برای فرزندان ما را به زندگی می کنند. در عین حال، من شنیده ام آتش بازی، که مانند تیراندازی با صدای بسیار بلند صدا. سپس شوهر من تسهیل به پنجره و پرده باز برای دیدن دقیقا همان چیزی است که در خارج خواهد شد. پس از او باز پرده، از او پرسیدم حق دور، "چه می بینید؟" او به من گفت که او را دیدم از مردم ایستاده در گروه به نظر می رسد به داشتن سرگرم کننده. آنها نمی ترسم بودند. من پس از آن در زمان برای خودم یک نگاه. من کودکان و بزرگسالان و با سوختن به آتش بازی در چوب را دیدم و متوجه شدم که آن آتش بازی بود.
من تصمیم به غسل تعمید در کلیسای عیسی مسیح قدیسان روز در تاریخ 14 اوت 1982 در Bellevue، WA مرکز سهام - همان محل که شوهر من و پسر بزرگم تعمید یافتیم. من می توانم غسل تعمید در همان زمان با آنها در 26 دسامبر 1981 چون من باردار بود و من تا به حال هر روز یک بیماری صبحگاهی. من نمی توانستم تمرکز برای پیگیری همه درس که مبلغان به من تعلیم می دادند. چهار ماه پس از مایکل متولد شد، من به آموزش سرایدار رفت و گواهی نامه. پس از من غسل تعمید شد متوجه شدم که ما نیاز به تقویت و محافظت از یکدیگر با آموزش و زندگی انجیل در خانه ما.
خانواده ما در معبد سیاتل در سال 1984، مهر و موم شده بود. اولین پسر من آلن در واشنگتن DC ماموریت جنوبی خدمت کرده است. جوانترین پسر من مایکل ماموریت خود را در توکیو ژاپن شمالی خدمت کرده است. هر چهار نفر از فرزندان ما که ازدواج کرده اند و از دانشگاه بریگهام یانگ فارغ التحصیل شده است.
ما شده اند تا پر برکت به دوازده نوه - هفت دختر و پنج پسر. هنگامی که ما برای اولین بار در تاریخ 28 می 1981 به ایالات متحده آمد ما پنج نفر در خانواده ما داشتند، اما در حال حاضر خانواده ما به 22 افزایش یافته است. بچه های من بزرگ شده اند، ازدواج و بچه خود را. زندگی ما پر برکت شده است از آنجایی که ما از اعضای کلیسای عیسی مسیح قدیسان روز شد. در حال حاضر نیز برای سوار شدن به رشد تا با مردم صالح است زیرا آنها عشق بزرگ و حمایت خود را به ما نشان می دهد. آنها بهترین مثال را به خانواده ما هستند و ما بسیاری از آنها آموخته اند. خانواده ما شده است تا حد زیادی از حقایق انجیل زندگی با هم، یادگیری، دعا، و اطاعت از دستورات خدا برکت. من سپاسگزار برای کودکان داشتن روحیه قوی در کلیسای هستم، و برای دوست داشتن و حمایت از یکدیگر است. من خیلی خدا را شکر برای خواهر و برادر که خانواده من آموخت و چه کسی نمی دهد تا بر خانواده ام و عشق و حمایت خود هستم. من سپاسگزار به پدر آسمانی و پسر او عیسی مسیح برای رهبری، هدایت، حفاظت، و آرامش زندگی خانواده ام هستم. من خیلی سپاسگزار برای بسیاری از نعمت هایی که من دریافت کرده اند.
مصاحبه به تولید توسط Neylan McBaine، را با کمک Mithona EAV نیلسن. عکس با اجازه استفاده می شود.

به اشتراک گذاری این مقاله:
11 نظرات
پاسخ دهید لغو پاسخ

به ما بپیوندید در لوگان، UT در 1ST ژوئن، 2013 برای سالن MWP با عنوان "زنان به عنوان شرکت سازندگان با خدا." خرید بلیط خود را اینجا!
خواهران در خارج از کشور: مصاحبه از پروژه مورمون زنان است در حال حاضر در دسترس در Amazon.com، با معرفی ویژه توسط سیلویا H. Allred. پشتیبانی از MWP و خرید کپی خود را امروز!
کمک به MWP
پروژه مورمون زنان واجد شرایط بخش 501 (ج) (3) سازمان های خیریه است. همه کمک های مالی به طور مستقیم به این سازمان ساخته شده است معافیت مالیاتی هستند تا حدی که قانون برای آنها فراهم میکند را، بیشتر از. ما را ببینید صفحه کمک های مالی برای یادگیری در مورد چگونگی استفاده از پول خود را.
است.
راهنما کار در مورد MWP گسترش ما با قرار دادن یکی از مدالها لوگو ما را در وبلاگ شخصی خود را یافتن نشانهای ما در اینجا

























































18:33 در مه 26، 2010
یک داستان فوق العاده و الهام بخش است. من اتفاق می افتد به بسیار افتخار مادر بزرگ در قانون دختر Saroeun است، Mithona. چه یک خانواده فوق العاده هستند و چه نعمت آن را برای نوه ما بوده است در حال حاضر بخشی از آن خانواده است. من می دانستم که کمی پس زمینه از دوران کودکی Mithona، است، اما تا به حال تمام جزئیات را نشنیده است .... چگونه سپاسگزار من به شجاعت و ایمان این مادر عزیز و همسرش مایل به صرفه جویی و حفاظت از فرزندان خود هستم. ما می خواهیم شما بدانید که چقدر ما قدردانی آشنا شدن با همه فوق العاده 4 فرزند و نوه های شما. با تشکر از شما، Saroeun، برای به اشتراک گذاری این تجربه و شهادت گرمت.
با عشق، Grethe نیلسن
8:11 PM در مه 26، 2010
این داستان فوق العاده ای به خواندن بود. پس از به خدمت ماموریت زبان کامبوج در لانگ بیچ، CA من درک عمیق تر آنچه را که مردم خمر از طریق رفت افزایش یافته است. من نیز در سیاتل رشد کرد و می دانست که برخی از مردم از شاخه خمر وجود دارد. این فوق العاده است دیدن نعمت که از یک خانواده قوی زندگی تعالیم انجیل، به خصوص از یک زن و شوهر می آیند چرا که من می دانستم که بسیاری از خانواده های که از دست رفته یکی یا دیگری.
11:06 بعد از ظهر در ماه مه 26، 2010
داستان شگفت انگیز! با تشکر برای به اشتراک گذاری آن را با ما. آن چنان الهام بخش و دست زدن به من. من واقعا خوشحالم برای دیدن خوشحالی را در چهره تمام خانواده که در تصویر گذشته! اگر چه راه درازی را از خانه تولد خود را، آن را آشکار خانواده با توجه به عشق و مراقبت از پدر و مادر خود را رونق داده است.
این تصویر باعث می شود من احساس غرور و با نشاط به عنوان یک سنت روز دوم! من خیلی ناراحتم، برای آزمایشات تلخ از مردم کامبوج. چه یک موهبت است که برخی از خانواده ها از آن ساخته شده به برکت بخش و سهام ما. ما واقعا خوش شانس است که مردم با چنین قدرت و اراده در میان ما هستند.
با تشکر دوباره برای داستان خود را، و ممکن است پدر و مادر آسمانی ما تمام خانواده خود را برکت دهد!
7:17 بعد از ظهر در تاریخ می 27، 2010
وای! با تشکر از شما برای به اشتراک گذاشتن داستان خود را. دوست عزیز من اولین فرزند که Yeakley را تصویب است. چه پایان خوشی برای شما!
07:52 در تاریخ می 27، 2010
Saroeun، با تشکر از شما بسیار برای به اشتراک گذاری داستان خود را با ما. من به یاد داشته باشید شنیدن در مورد آلن دادن به شما پا قورباغه به خوردن در زمانی که شما با ما زندگی می کردند. برای برخی از این دلیل که داستان همواره با من گیر کرده است. شما یک مثال زندگی را پیشگام روز مدرن، و یک مثال درخشان یک زن مورمون. دانستن اینکه شما در اوایل نوجوانی من، من را به شکل زن من کمک کرده است.
21:10 در ماه مه 27، 2010
وای. این داستان شگفت انگیز بود. من تا به حال فکر این خانواده پیشگامان امروزی نیز - handcarts و تمام. و برای دیدن خانواده - چه میراث است که رها شده اند!
با تشکر از شما برای به اشتراک گذاشتن داستان خود را.
06:53 در مه 30، 2010
وای! چه داستان زندگی سخت است که با زیبایی و برکات بسیار به پایان می رسد. با تشکر از شما برای به اشتراک گذاری.
08:08 در ژوئن 3RD، 2010
عزیز برادر و خواهر EAV،
زندگی خود را الهام بخش همه ما است. این یک امتیاز با شما و فرزندان فوق العاده خود را در ارتباط بود. زندگی شما الهام بخش است، به ما و شجاعت و وفاداری خود را به عنوان مثال موجود شگفت انگیزی است برای همه است. خدا به شما برکت دهد و ممکن است ما همیشه به عنوان ارزش به عنوان شما و خانواده تان.
با احترام،
جی و شرلی Hamblin
12:23 PM 4TH، در ژوئن 2010
با تشکر از شما برای نوشتن داستان خود، Saroeun،. من خیلی خدا را شکر که من به شما در Bellevue 7 بخش می دانم. من همیشه شما و ایمان، شجاعت و پشتکار Leang تحسین. خود گذشتگی خود را به خداوند و به بالا بردن فرزندان خود را در حقیقت و صالح شده است به خوبی پاداش! چقدر فوق العاده است، برای دیدن عکس از شما با همه فرزندان خود را. من شما و فرزندان عزیز خود را از دست ندهید و همیشه دوستی خود را گرامی داشتن. عشق، Cathi
05:49 گوگل ALPHA چنین ترجمه کرده است: در ماه ژوئن 9th، 2010
چه به عهد های بزرگ corrage و ایمان به خدای پدر، چگونه به راهنمای روح و صلح wispers ها به قلب ما حتی زمانی که به نظر می رسد چالش های زندگی به ما پیشی، ما را به آن لحظه ای که در آن ما می توانیم برای خودمان را انتخاب کنید و شما siter عزیز من انتخاب بخشی بهتر! چه شهادت شگفت انگیز و خانواده زیبا، ممکن است خداوند به آنها برکت و شما ممکن است comtinue شهادت خود را از ایمان، قدرت و امید را برای به اشتراک گذاشتن، این انجیل بزرگ است! این مردم بزرگ هستند و شما بخشی از آن هستند، از شما سپاسگزارم.
12:18 بعد از ظهر در ژانویه 31، 2011
من فکر می کنم وبلاگ شما موجود شگفت انگیزی است، من آن را در بینگ در بر داشت. Definetely دوباره باز خواهد گشت! من بسیار exsiting در مورد یادگیری newknowledgeCheers، گلن