اکتبر 12th، 2011 توسط admin

2 نظرات

پرتره عکس فوری: پتی Pitterle

پرتره عکس فوری: پتی Pitterle

Overgaard، AZ، ​​اکتبر 12، 2011

اولین بار من متوجه شدم پدر آسمانی مرا دوست بود که ...

من یک دختر خیلی جوان بودم، و، یک شب تاریک بود، من تلاش به خواب رفتن. من از پنجره نگاه کرد برای پیدا کردن ستاره است. به جای دیدن روشنایی نور، من تو را دیدم چهره نگاه کردن به پنجره. من وحشت زده شد. من می توانم چشمانم را نمی کردن صورت در شیشه ای است. در ذهن کودکانه ام مرا محصور کرده اند، چهره، چهره فیزیکی شر بود. من تصور که او (هر کس او ممکن است) تا به حال به شیطان. او در آنجا بود به من.

من شروع به گریه کرد، اما بود خیلی می ترسم به فریاد زدن و یا حتی برای کمک تماس بگیرید. در عوض، من تضعیف کردن تخت من به در زیر آن پنهان، به کشیدن پتو من و دوست شب من، پرزدار (سگ پر من) به ایمنی تاریکی.

از نزد خطر است. وجود دارد، من به کرکی برای راحتی چسبیده، کت خود را با اشک های من خیس و شروع به دعا. من صادقانه می توانم به یاد داشته باشید که چگونه من در مورد نماز شنیده. این چیزی است که در خانه ما اتفاق افتاده بود. ما هرگز حتی فضل در میز شام گفت. اما به نوعی، من می دانستم که این لحظه نماز پرشورترین که من قادر به دادن نیاز است. من چشمانم بسته است، متمایل شدن سر من و شروع کرد پدر آسمانی من برای گفتن آنچه که قرار بود.

من عبارت دقیق از نماز من به یاد داشته باشید نیست. من فقط به یاد داشته باشید ترس فلج که من چشمان من squinted محکم بسته برگزار شد، در محکم به کرکی و چند کلمه ای که من قادر به جیر جیر کردن ادا. ناگهان، من احساس یک احساس آرام قریب به اتفاق، صلح آمیز، با محبت،. آن را در بالای سر من آغاز شده است و من تمام راه را به انگشتان من را فرا گرفته است. من می دانستم که همه چیز خوب خواهد بود، و من تا به حال هیچ دلیلی وجود ندارد بیشتر به ترس.

من می دانستم که همه چیز خوب خواهد بود، و من تا به حال هیچ دلیلی وجود ندارد بیشتر به ترس.

من از زیر تخت بر گونه من رخنه کرد و هنوز هم با اشک و نگاه در پنجره. چهره رفته بود. شب هنوز بود. ستاره درخشان درخشان شد. همه به خوبی دوباره در دنیای من بود. من دوباره به بستر crawled شده، پایین را پوشش می دهد در آغوش کشیدن و با شادی در قلب من، من به سرعت به خواب رفت.

در تمام سال از آن شب تاریک، من حس وحشتناک ترس و خطر که از من پیشی گرفت و هرگز فراموش. و نه من فراموش لحظه ای همه جانبه از صلح، ایمنی و حفاظت است. من می دانستم که در آن زمان، با هر فیبر وجود من، که پدر آسمانی من که یکی کوچک، نماز ساده را جواب داده بودند. که من بی خطر بود. که همه چیز خوب بود. من می دانستم که او عاشق من به اندازه کافی به بسته بندی کردن سلاح های روحانی در اطراف من و به من اجازه خواب با خیال راحت در آغوش او این است که شب.

وقتی که اشتباهی در زندگی من، که گاهی اوقات، من اغلب که یک شب یادآوری و آنچه در آن احساس شبیه به خواب در آغوش عشق او.

آیا داستان شما می خواهم برای به اشتراک گذاشتن دارید؟ یاد بگیرید چگونه به ارائه پرتره عکس فوری خود را در اینجا.

به اشتراک گذاری این مقاله:

2 نظرات

  1. Deila
    13:50 در اکتبر 13TH، 2011

    خیلی خوشحالم به خواندن این اینجا هستم. من واقعا قدردانی مثال خود را از دو جمله احساسات شدید. شما باید شهادت بزرگ و با تشکر برای به اشتراک گذاری.

  2. Corine
    09:31 در اکتبر 18، 2011

    من این کار را برای بار دوم به عنوان خوانده شده، من آن را دوست دارم دوباره! : D پدر آسمانی است خیلی مهربان، دوست داشتنی هستی، و کاملا شگفت انگیز!!
    Corine : D

پاسخ دهید لغو پاسخ

SEO صفحه پلاتین در جستجوگرها از Techblissonline